چهار ضربه روی سیم،می و فا و لا و دو
چهار ضربه می زنم به شوق چشم های تو
چهار ضربه بعد از این که فا به دو نمی رسد
تو می رسی از انتهای پیچ یک پیاده رو
چهار چنگ می زنی به در...صدا نمی رسد
عزیز من سلام...سل...الوالو...الوالو
نه خیر این که مثل من...دوباره تند می روم
به سمت انتهای گیج پیچ های راهرو
دو فای فاصله شکسته می شود صدا
صدای لای قفل در،دو گام می روم جلو
کنار کاج یخ زده مرا ببین،سکوت،سل
و برف را که ریخته به شانه های پالتو
صدای گریه های من به فا به تو نمی رسد
دو ضربه می زنم عزیز من بمان نرو
تو باز می کنی و من به خویش خیره می شوم
و در که سی رِ می کشد به شوق چشم های تو
کسی کنار سیم های خسته منتظر شده
چهار سل،سکوت،سل،دو،فا،ر،می،فا،ر،دو
باز هم از همون دفتر قبلی ... .
بلز هم شاعرش واسه من ناشناسه ... !!!!
باز هم شرمنده ... .
این بار دیگه خیلی طول کشید ... !
این دانشگاه هم شده دردسر برای من!!!!
باز هم شرمنده... !!!!
دريا
دريا شدهست خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش
خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش
میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سرودهايم جهان کرده از برش
خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوشها نرسد بيت آخرش
با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش
دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش
دريا! منم! هم او که به تعداد موجهات
با هر غروب خورده بر اين صخرهها سرش
هم او که دل زدهست به اعماق و کوسهها
خون میخورند از رگ در خون شناورش
خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگها مخواه بريسند پيکرش
دريا سکوت کرده و من بغض کردهام
بغض برادرانهای از قهر خواهرش
در ضمن منبع هم همون قبلیه... !!!!
گنجشک مفت ، سنگ از آن مفت تر ... بزن
دیـگــــر نـمــانده چـشـم امـیـدی به در ، بزن
تو خسته از شنیدن و من خسته از سکـوت
می دانــم حــــرف در تــو نـدارد اثــــر ، بـــزن
ایـنـبــار جــای زخـــم زبـانـهـــای بی شمــار
بر ریـشـه هــای خـشک خـیـــالـت تـبـر بـزن
حـیـف از تمــام ثــانـیـه هــایـی کـه پــای تو
مــانـنـد بـرگـهـــای خــــزان شد هدر ... بزن
بــــرگـشتـنـت محـــــال تر از احـتمالاْ است
تــیـــر خـــــلاص را بـــه مــن در بــه در بــزن
ایــن آســمــــان لـیـــاقــت پــرواز را نـداشت
ای دل در آسـمـــــان خـــدا بـــــال و پــر بزن
باز هم از همون دفتر قبلیه ... این دفتر حالا حالا ها تموم نمیشه!!!!!!!!!
سلام
شرمنده که نتونستم یه مدتی بیام و نظرات رو بخونم و آپ کنم و به دوستان سر بزنم ... .
آخه شدیدا درگیر مسائل دانشگاه بودم و کامپیوتر هم در دسترسم نبود.
باز هم شرمنده.
باز هم مرسی از همه اونهایی که اومدن و نظر دادن.
انشاالله امشب جدید آپ میکنم ... .
از این به بعد هم احتمالا هفته ای یک بار بیشتر نتونم آپ کنم .
فعلا بابای!!!
تب كرد خاك و تيره انسان تباه شد
شرمنده باز چهره خورشيد وماه شد
انسان نماند و در وزش تند گورها
پيشاني سپيد زمين راه راه شد
مارا به غير ديدن گور وكفن نبود
روز و شبي كه رفت سپيد وسياه شد
از دور هر دهل كه صدا كرد دل ربود
نزديك شد دهل دهن باز چاه شد !
رخسارماه را شب ما لكه لكه كرد
آن دختر نجيب چنين روسياه شد !
شستيم رخت طالع خود را در آبها
از ديگران سپيد شد از ما سياه شد !
باز هم از همون دفتر... !
دوباره کمک برای یافتن شاعر!!
زندگي خلوتي آراست كه من باشم و تو
بي گمان آينه مي خواست كه من با شم و تو
با ز هم لطف خدا خواست كه با من باشي
و چه زيباست چه زيباست كه من باشم و تو
آرزوي گل مريم گل پونه گل ياس
آرزوي همه گل هاست كه من باشم و تو
عود، اسپند، حنا، آينه، قرآن، لبخند
همه اسباب محياست كه من باشم و تو
زندگي خواب و خيال است كه من باشم و دل
زندگي يك دو معماست كه من باشم و تو
زندگي قصه شيرين من و تيشه و كوه
زندگي شرح دو شيداست كه من باشم و تو
باز در خواب غزل پچ پچ گنگي پيچيد
نكند اين همه رويا ست كه من باشم و تو
منبع : همون دفتر قبلیه دیگه!!!!
باز هم کمک برای پیدا کردن شاعر!!!
شايد دوباره ساز به سازم به خاطرت
يك قلب عشق باز بسازم به خاطرت
شايد كنار كعبه ايينه قطعه اي
در گوشه حجاز بسازم به خاطرت
باعث شدي كه در شب لبريز آرزو
تصنيف سرو ناز بسازم به خاطرت
بايد براي اين همه نازي كه مي كني
دنيايي از نياز بسازم به خاطرت
در باغچه شقايق وحشي نشانده ام
تا قبله نماز بسازم به خاطرت
مي خواهم از حديث وفا داري دلم
افسانه اي دراز بسازم به خاطرت
مي خواهم از كسي كه چنين سر شكسته است
يك مرد سر فراز بسازم به خاطرت
باز هم مثل دفعه های قبلی .... باز هم فراخوان کمک برای یافتن شاعر!!!!
اين شب مهتابي ام را با تو قسمت مي كنم
تا سحر بي خوابي ام را با تو قسمت مي كنم
تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس كني
يك غزل بي تابي ام را با تو قسمت مي كنم
از دو نيمه نيمه دل مردگي سهم خودم
نيمه شادابي ام را با تو قسمت مي كنم
تو اگر يك جرعه طوفان دهي من موج موج
هستي گردابي ام را با تو قسمت مي كنم
بعد عمري حاصلم اين است و من امشب همين
خلوت سهرابيم را با تو قسمت مي كنم
صبح فردا هم اگر پيشم بماني امشبي
آسمان آبي ام را با تو قسمت مي كنم
باز هم از همون دفتر معلوم الحال .... !!!
بیا باز هم کمک کن شاعرش رو پیدا کنیم ... !
صدا ز كالبد تن برون كشيد مرا
صدا شبيه كسي شد ، به بر كشيد مرا !
صدا شد اسب ستم ، روح من ز پي اش
به خاك بست و به كوه و كمر كشيد مرا
بگو كه بود كه نقاشي مرا مي كرد
كه با دو ديده همواره تر كشيد مرا ؟!
چه وهم داشت كه از ابتداي خلقت من
غريب و كج قلق و در به در كشيد مرا ؟!
دو نيمه كرد مرا ، پس تو را كشيد از من
پس از كنار تو اين سوي تر كشيد مرا !
من و تو را دو پرنده كشيد در دو قفس !
خوشش نيامد ! بي بال و پر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
دگر كشيد تو را و دگر كشيد مرا !
رها شديم تو ماهي شدي و من سنگي
نظاره تو به خون جگر كشيد مرا !
خوشش نيامد ! اين طرح را به هم زد و بعد
پدر كشيد تو را و پسر كشيد مرا !
خوشش نيامد ، اين بار از تو دشتي ساخت
به خاطر تو نسيم سحر كشيد مرا !
خوشش نيامد خط خط خط زد اينها را !
يك استكان چاي ، از خير و شر كشيد مرا !
تو را شكر كرد و در ذره هاي من حل كرد
سپس به سمت لبش برد و … سر كشيد مرا !!
باز هم از همون دفتر ... امیدوارم این شاعر رو هم بتونم با کمکتون پیدا کنم ... !
نگاه کرد دل کافرم شبانه به ماه
و گفت: اشهد ان لااله الا الله
بلند گفت که؛ يا ماه لاشريک لکي
بلند گفت که؛ اي کهکشان! توباش گواه
نبود حاجت شق القمر، که مريم من
دو تا هلال فراهشته بود بريک ماه
کدام معجزه بهتر از اين که در دل شب
رسيده باشد ناگاه سيبِ سرخِ پگاه
کدام معجزه بهتر از ا ين که با يک پلک
دميده باشد از خاک وسنگ، مهر گياه
وزيده آتش آن طور در شب جانم
تپش تپش دل من مي شود گواه گواه
اگرچه بسته به من راه و چاه دنيارا
وهِشته دلوِ تهي را کنار خالي ماه
دلم دوباره نگردد به ماه خود کافر
که گفته: اشهد ان لااله الا الله
باز هم از همون دفتر فوق الذکر ... !
شاعرش رو با کمک (...) پیدا کردم ... این شعر از آقای شریف سعیدی است.
حتي اگر هزار هزار بار دگر بد بياورد
هرگز كسي به جز تو دلش را نمي برد
ديوانه ! زير قيمت تو قلب خويش را
حتي اگر كسي بفروشد ، نمي خرد !
«شاعر شنيدني ست …» نه خانم ! پريدني ست !!
اما به روي شانه هر كس نمي پرد !!
اين گرگ با نژادترين گرگ گله است
آهوي هم قبيله خود را نمي درد
او پيش از اين كه گرگ شود ، بره بوده است
اصلا بعيد بوده كه دندان در آورد !
با مهره هاي اسب اگر كيش مي شود
او مات چشم توست … و بي تو نمي برد
ديگر پياده شو … و رخت را نشان بده !
بانو ! مخواه فيل تو از شاه بگذرد !!
بـاز هـم مـثـل آپ هـای قـبـلـی .............. !
با تشکر از (...) که بالاخره شاعر این شعر پیدا شد ... این طور که معلومه این شعر از آقای حسین تقلیلی هست.
بي تو اكسيژن دردم … و نفس مي خوردم !
سيب خواهش شده ام ، كرم هوس مي خوردم !
پشت اين ساعت بي عقربه ، اين ساعت شن
بي تو هر ثانيه طوفان طبس مي خوردم !!
گفته بودم كه قناري نشوم حس بديست !
گفته بودم كه بمان ، بعد قفس مي خوردم !
يك نفر جاي من اما علفي هرز كشيد –
پشت پرچين حسد – تيغ هرس مي خوردم !!
بين چشمان تو تا چشم خودم پل زده ام
جاي خالي دو خرمايي گس مي خوردم !
كاروان ! بار من افتاد !! خدا را مددي !
خوب من ! زود بيا ! بانگ جرس مي خوردم !
باز هم از همان دفتر ... شاعرش را باز هم نمیدانم!![]()
شطرنج
اين پياده ميشود، آن وزير ميشود
صفحه چيده ميشود، دار و گير ميشود
اين يكي فداي شاه، آن يكي فداي رُخ
در پيادگان چه زود مرگ و مير ميشود
فيل كجروي كند، اين سرشت فيلهاست
كجروي در اين مقام دلپذير ميشود
اسب خيز ميزند، جستوخيز كار اوست
جستوخيز اگر نكرد، دستگير ميشود
آن پيادة ضعيف راست راست ميرود
كج اگر كه ميخورَد، ناگزير ميشود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال
اين پياده قانع است، زود سير ميشود
آن وزير ميكُشد، آن وزير ميخورد
خورد و برد او چه زود چشمگير ميشود
ناگهان كنار شاه خانهبند ميشود
زير پاي فيل، پهن، چون خمير ميشود
آن پياده ضعيف عاقبت رسيده است
هرچه خواست ميشود، گرچه دير ميشود
اين پياده، آن وزير... انتهاي بازي است
اين وزير ميشود، آن بهزير ميشود.
باز هم مثل قبل ... باز هم همان دفتر ... باز هم شاعرش گم شده!!!!!
و خس … و خسته شد و سرفه كرد هي لاشي
چقدر توي خيابان تو آه مي پاشي
و بعد به خودش گفت بي تعارف مرد
بذار بره به درك اين كثافت ناشي
تمام طول خيابان درد را پيمود
و لا به لاي درختان سبز يك كاشي
نگاه كرد و خودش را كه ديد با آهو
دويد توي چمنزار سبز لب ماشی
اسير كعبه خالي دويده در زلفي
نشسته بر لب زيباي حوض نقاشي
همين كه خواست دلش را به آسمان ببرد
صدا شنيد پسر وقتشه بري پاشي
و مرد روي دو تا استخوان و رگ پاشد
به احترام خيالي كه مانده در كاشي
و چند سرفه خشك و يكي دو نخ سيگار
بذار بره به درك اين كثافت ناشي!
باز هم از همان دفتر شعر ... باز هم اسم شاعر را نمیدانم ... !
ولی عجب دفتریه هاااااااا !!!!
از روي دستخط قشنگش كه مانده بود
ديشب به احتمال قوي شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولي موج انفجار
پروانه هاي روسري اش را پرانده بود
پرتاب ناگهاني خون روي صورتش
چندين گل شقايق كوچك نشانده بود
وقتی پليس وارد اين اتفاق شد
چيزي براي ثبت جنايت نمانده بود
گفتند: مرد نيمه شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه ي گل مريم رسانده بود
مي خواست اعتراف بزرگي كند ولي
زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود
باز هم از همون دفتری که گفتم ... باز هم شاعرش رو نمیشناسم ... !
ببخشید من چند روز نتونستم آپ کنم و جواب کامنت هامو بدم ... .
یه اتفاق دیگه هم افتاده و اینه که آی دی من هک شده ... .![]()
![]()
جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
شيطان خبر نداشت،بشر اختراع شد !
«هابيل» ها مزاحم« قابيل» مي شدند
افسانه ء « حقوق بشر» اختراع شد !
مـردم خيال فخر فروشي نداشتند
شيـئي شبـيه سكهء زر اختراع شد
فكر جنايت از سر آدم نمي گذشت
تا اينكه تيغ وتير وسپر اختراع شد
با خواهش جماعـت علاف اهل دل
چيزي به نام شعر و هنر اختراع شد !
اينگونه شدكه مخترع ازخير ما گذشت
اينگونه شدكه حضرت«شر» اختراع شد !
دنيابه كام بود و … حقيقت؟! مورخان !
ما را خبر كنيد؛ اگر اختراع شد !!
این شعر هم از همون دفتر شعری هست که قبلا گفته بودم ... !!
نظرت چیه؟؟؟
از ابتداي غزل : انتها فروشي نيست !
بخوان و گوش بكن ! منتها ، فروشي نيست !
براي اين همه خفاش كور مادر زاد
چه فرق مي كند آئينه ها فروشي نيست
كه درد و عشق و شرف ، شعرمايه هاي منند
تو هر چه خرج كني اين سه تا فروشي نيست !
كلاس درس ، رديف ششم … وَ حرف حساب :
كه عدل – حرف عليْ مرتضی – فروشي نيست …
غزل به بيت ششم كه رسيد شاعر … رفت
كسي نبود بگويد : خدا فروشي نيست !!
چه استكان قشنگي !... چقدر اين ، آقا ؟!
عزيز ! دست نزن ! … هي شما !! فروشي نيست !!
به جاي اسم خودش نقطه چين گذاشت ، سپس
نوشت پشت سرش : شعر ما فروشي نيست !
چند روز پیش یکی از دوستهام یه دفتر شعر بهم داد ... داخلش کلی شعر قشنگ و جالب دیدم ... همشو نوشتم ... حالا دارم از بین اونها بعضی ها رو گلچین میکنم و اینجا برای شما مینویسم ... امیدارم خوشتون بیاد.
غزل تازه من
غزل تازه من تازه شدن از لج تو
گفته باشم پس از اين نه تو نه من از لج تو
اي كه با لختي هفتاد و دو تن رقصيدي
شده ام عاشق هفتاد و دو زن از لج تو
گفته بودي كه بدت امده از مرد و دُهل
پس بيا اين دُهل و اين دَ دَ دَ ن از لج تو
زدم آتش به همه مال و منالم ليلا
عكس ليلا سه عدد بيست تومن از لج تو
آخرين بيت غزل خود كشي من شده است
هي نگو از لج كي قاعدتا از لج تو
شاعر این شعر رو نمیدونم کیه ... ولی خیلی شعرش جالبه ... .
اگه اسم شاعرش رو پیدا کردی به من هم بگو .
تو مرو
از کنار من افسرده تنها تو مرو
دیگران گر همه رفتند خدا را تو مرو
اشک اگر می چکد از دیده تو در دیده بمان
موج اگر می رود ای گوهر دریا تو مرو
ای نسیم از بر این شمع مکش دامن ناز
قصه ها مانده من سوخته را با تو مرو
ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آرامش این خاطر شیدا تو مرو
سایه ی بخت منی از سر من پای مکش
به تو شاد است دل خسته خدا را تو مرو
ای بهشت نگهت مایه ی الهام سرشک
از کنار من افسرده ی تنها تو مرو
این بار به درخواست خانم صبا رهگذر از استاد شفیعی کدکنی شعر گذاشتم .
واقعا شعر های آقای شفیعی کدکنی خوندنیه ... .
شما هم اگه شعر یا شاعر خاصی رو خواستین بگین تا اگه داشتم یا پیدا کردم ازش شعر بذارم ... .
در ضمن آقایون و بابا ها روزتون مبارک ... ایشالا همه ی آقایون به سلامتی بابا بشن!!!!
پر کن پیاله را
کاین جام آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد !
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش ،
گرداب می رباید و ، آبم نمی برد !
من ، با سمند سرکش و جادویی شراب ،
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ،
تا شهر یادها ...
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد !
هان ای عقاب عشق !
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد !
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی ،
با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب !
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد !
پر کن پیاله را ...
این بار تصمیم گرفتم از استاد فریدون مشیری شعر بذارم.
پر کن پیاله را ... . نظرت چیه؟!
دل من
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود
یادت هست؟!
این بار از خانم فریبا ششبلوکی ... .
من اون دو تا جمله اولی رو خیلی حال کردم باهاش ... شما رو نمیدونم... !
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده ي شب مي كشم
چراغ هاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني ست.
این بار از خانم فروغ فرخزاد ... .
چقدر عمیق و ساده ... بهش فکر کن ... !
سلام ... مرسی از اینکه سرزدین ... خیلی خوش گذشت ... جای همتون سبز بود .![]()
هر دو ساکت بودیم هر یک منتظر دیگری تا سخن بگوید اما در میان دو روح تنها وسیله ی فهمیدن کلام نیست … هجاهایی که از لب ها و دهان ها میآیند نیستند که دل ها را به هم نزدیک میکنند … چیزی بزرگتر و خالصتر از آنچه زبان اظهار میکند نیز وجود دارد . سکوت روح های ما را روشن میکند در گوش دلهامان نجوا میکند و آنها را با هم مانوس میسازد. سکوت از خود جدامان میکند ما را در سپهر جان گردش میدهد و به ملکوت نزدیک تر میسازد . سکوت این احساس را در ما برمی انگیزد که کالبد ما چیزی جز زندان روح ما نیست و دنیا صرفا تبعیدگاه جان است!!!
مرسي از همه ي اونهايي كه بهم سر ميزنن و نظر ميدن ... مخصوصا تو!!!!!
من به مدت حدود يك هفته دارم ميرم مسافرت اگه نتونستم تو اين مدت جديد آپ كنم به بزرگواري خودتون ببخشين ... ولي شايد هم اونجا يه كافي نت پيدا كردم و آپيدم ... .
مرسي كه صبر ميكنين...!
من لبان خویش را با آتشی مقدس تطهیر کردم تا از عشق سخن بگویم
اما وقتی دهان گشودم زبانم بند آمده بود.
پیش از آنکه عشق را بشناسم عادت داشتم نغمه های عاشقانه سر دهم .
اما شناختن را که آموختم کلمات در دهانم ماسید
و نوای سینه ام در سکوتی ژرف فرو افتاد!!!
این متن رو از کتاب عارفانه های جبران خلیل جبران ترجمه آقای مسیحا برزگر گرفتم ... .
من خودم این کتاب رو ۶ بار تا آخرش خوندم هنوز هم برام جدید و جالبه !!!
باز هم میخوام از آقای جبران خلیل جبران مطلب بذارم ... البته اگه شما بپسندین!!!
نقش دل
دختران قالی دار را علم کردند.
یک دانه قرمز، یک دانه کبود، شد " دل ".
دخترک به خنده، تیری از میانش رد کرد.
اشک از چشم " شانه " لبریز شد،
نقش ها را آب برد. آنچه بر جای ماند، تارهای بی پود بود و نیمکت های خالی.
دخترکان را " کار " برده بود.
این بار با یه شعر جالب از خانم شیدا محمدی ... .
چقدر زیبا با کلمات بازی میکنه ... !
نظر تو چیه... ؟
خاكستر
به من بگوييد
فرزانه گان رنگ بوم و قلم
چگونه
خورشيدي را تصوير مي كنيد
كه ترسيمش
سراسر خاك را خاكستر نمي كند ؟
باز هم با شعری از مرحوم حسین پناهی ... .
باز هم مثل همیشه ساده و عمیق ... !
باران
آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر،
كه به آسمان باراني مي انديشيد
و آنگاه بانوي پر غرور عشق خود را ديدم
در آستانه پر نيلوفر باران،
كه پيرهنش دستخوش بادي شوخ بود
و آنگاه بانوي پر غرور باران را
در آستانه نيلوفرها،
كه از سفر دشوار آسمان باز مي آمد.
این بار یه شعر زیبا از استاد احمد شاملو ... .
این هم واسه عذرخواهی از آسمون ... !!! ![]()
![]()
این آسمان را ببین با این وسعت با این همه حجم دارایی(!) ... ببین ... به او نگاه کن .. شاید کمی خجالت کشید! ... او را بنگر چگونه اندر این هوای گرم طاقت فرسا حتی قطره ای باران از ما دریغ میکند ... او که میتواند ... پس چرا نمیکند؟؟!! چرا با باران خود این شهر را تازیانه نمیزند؟! چرا با تبر خیس خود این کنده ی بی رحم گرما را نمیشکند؟! آخر یکی پیدا شود به او بگوید هاااااااای ای بخیل ... بخل هم حدی دارد ... این همه بخیل نباش ... تو این همه باران را میخواهی چکار؟؟!! ... اندکی هم با ما بده بگذار تا کمی از اشکهایت خیس رحمت شویم ... شسته شویم تا که شاید کمی فرشته شویم!!!! تو هم شده ای مثل همین امت به قول معروف مایه دار؟!؟ تو هم شده ای مثل این ملت همیشه سیر؟؟! کاش میشد تو را تنبیه کرد ... ! کاش میشد بر تو قانون وضع کرد ... که البته فکر نکنم تو قانون مدار باشی! یا اگر هم باشی برای خود قانون داری ... همچون حاکمان دیکتاتور ...!!! همچون مرفهان بی درد ...! حتی اگر بر تو قانون هم وضع شود حتما راهکاری پیدا خواهی کرد ... آن را نقض میکنی ... رشوه می دهی ... همچون همین انسان ها ..... ! پس تو هم از مایی !!!!!!


